حسن حسن زاده آملى

140

هزار و يك كلمه (فارسى)

طيّب تخم نيكبختى براى ابدم بكارم ، و در اين بازار گرم رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله سرمايه‌اى تحصيل كنم كه به كارم آيد . آفريدگارا در اين دل شب با تو عهد بستم كه دهن به هرزه نگشايم ، و سخن بيهوده نگويم و در هر كارى جز خوشنودى تو نخواهم و در هر حال جز راه تو نپويم . آفريدگارا من جهان را درياى بيكرانى مىبينم و خودم را موجى از دريا وه چه دريايى و چه دريايى ، وه چه موجى و چه موجى ، اينهمه افواج امواج چه مىكنند مرا به زبان آنها آشنايى ده و مرا از من رهايى ده . خوشا آنان كه نه جهان مىبينند نه امواج . آفريدگارا جانم را به سوز و گداز بدار و زبانم را به راز و نياز . آفريدگارا من كيستم من چرا از خود مىترسم از كى بپرسم من كيستم جز تو كيست تا حل اين معمّا كند و اين گره بسته را واكند . آفريدگارا از پشه آنقدر انديشه دارم كه از پيل و از مور آن اندازه كه از اژدهاى دمان و از كرم شب‌تاب همان كه از آفتاب ، چيست كه عجيب نيست ؟ رستنيها همه حيرت‌آور ، حيوانات همه مهيب ، كوهها همه عجيب ، درياها همه سهمگين ، ستارها همه دلربا و جانفزا ، اينهمه از كجا پيدا شدند اصلشان چه قدر زيبا خواهد بود و چقدر بزرگ و توانا خواهد بود ؟ همه علمند و شعور ، همه هشيارند و بيدار ، همه در زمزمه مدح و ثناى تو ، همه سر به آستان تو نهاده‌اند اين چه شوكت و سلطنت است و اين چه جبروت و عظموت ؟ آفريدگارا جسم و جانم داده‌اى گوش و زبانم داده‌اى نطق و بيانم داده‌اى ندانم چى به من نداده‌اى توفيقم ده تا اينهمه نعمتها را كفران نكنم ، چه از شكر آنها عاجزم و كسى از عهدهء شكرت برنمىآيد . الهى به نيروى خرد دريافتم كه شيرين‌تر از كلام تو كلامى نيست سرّم را به اسرار آن آشنا گردان . آفريدگارا پادشاهى تو را نتوان به سلطنت و قدرتى تمثيل كرد كه اينها سايه‌اند ، هركه با پادشاه نزديك‌تر است خشيت او بيشتر است ، به عظمت پشگان و مورچگانت سوگند مىدهم كه خشيتم ده . اى كه يحيى را در صبا حكم بخشيدى